امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 13 سال و 28 روز سن داره

مسافری از بهشت

مادرانه

کنارم که هستی... زمان هم دستپاچه می شود... عقربه ها دوتا یکی می پرند... اما همین که می روی!!! تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدهم... جانم را می گیرند،ثانیه های بی تو بودن... ...
28 فروردين 1395

خداحافظ می می ...

عزیزدل مامان یکی از مسائلی که همیشه بابتش نگران بودم از شیر گرفتن شما بود.آخه شما خیلی به شیر وابسته بودی! اما خوب این موضوع هم از مراحل طبیعی رشد و تکامل شما بود و باید باهاش مواجه می شدیم.مدتها بود که اطلاعات کسب می کردم که راحت تر بتونم با این مسئله کنار بیام و شما هم خیلی اذیت نشی. اسلام دستورات خاصی برای این مسئله داشت که دلم می خواست تا جایی که بتونم انجامشون بدم. شنبه 28شهریور94،من و شما و بابایی به همراه مادرجون و پدرجون به حرم حضرت عبدالعظیم رفتیم.از خدا خواستم به هر دوی ما کمک کنه که بتونیم با آرامش این مرحله رو پشت سر بگذاریم.به حضرت عبدالعظیم و ائمه توسل کردم،سوره یس رو خواندم و برای آخرین بار به شما شیر دادم.البته انقدر ...
28 فروردين 1395

امیرعلی عزیزم دو سالگیت مبارک

نفس مامان شنبه ۲۸شهریور تولد شما بود، البته قصد داشتم جمعه جشن بگیرم.از مدتها قبل در حال تدارک مراسم تولدت بودم.دلم می خواست به بهترین نحو ممکن این روز بزرگ رو جشن بگیرم.تقریبا همه کارها انجام شده بود، مهمانها رو هم دعوت کرده بودم.قرار بود جشن رو هم منزل مادرجون برگزار کنیم، چون هم بزرگتر بود و هم مشکل مزاحمت برای همسایه ها وجود نداشت. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه ... تا اینکه چهارشنبه، دو روز قبل از مراسم شما، عموی بابایی فوت کردن و ما مجبور شدیم جشن شما رو با تاخیر برگزار کنیم.در نهایت جشن تولد شما جمعه 10مهر،مصادف با عید سعید غدیر برگزار شد. عزیز دلم اینها گوشه ای از خاطرات جشن شما هستند. ...
26 فروردين 1395

یک روز خوب

3اردیبهشت من و شما بابایی به همراه پدرجون و مادرجون و دایی امین،دایی عماد و زندایی ماهرخ به فیروزکوه رفتیم.دو سه روزی اونجا موندیم و کلی بهمون خوش گذشت.آب و هوا خیلی عالی بود و کلی انرژی گرفتیم ...
10 مرداد 1394

بدون عنوان

"خوشبختی" از آن کسی است  که در فضای شکرگذاری زندگی کند چه دنیا به کامش باشد،چه نباشد! چه آن زمان که می دود و نمی رسد و چه آن زمان که گامی برنداشته خود را در مقصد می بیند! خوشبختی چیزی جز آرامش نیست. لحظه هایتان آرام... 24/4/1394 چهارشنبه ...
27 تير 1394

سفر به عتبات عالیات

گل پسر مامان حضور شما به زندگی من و بابایی کلی برکت داد،یکی از این برکات سفر به عتبات عالیات بود. سه شنبه 11فروردین 94 من و شما و بابایی به همراه مادرجون و پدرجون راهی نجف شدیم.   امیرعلی و بابایی،فرودگاه بغداد/ 11 فروردین نفس مامان انقدر توی فرودگاه شیطنت می کردی که توجه همه رو به خودت جلب کرده بودی!! یک شب در کاظمین در هتل تاج السلطان اقامت داشتیم. چهارشنبه 12 فروردین 94 رسد روزی که در سجده بگویم،رسیدم کربلا الحمدلله... راهی کربلا شدیم... چهارشنبه 12 فروردین 94 کربلا،هتل بیت جود بین الحرمین،13 فروردین 94 نجف اشرف،هتل ام القری/شنبه 15 فروردین مسجد کوفه/دوشنبه 17 فروردین...
28 فروردين 1394